تبليغاتX
خبرنگار جوان

خبرنگار جوان

روزگاریست که شیطان فریاد میزند : آدم پیدا کنید، سُجده خواهم کرد !!!

ببار بارون ..

ببار ای بارون ببار
با دلُم گریه كن، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون
دلا خون شو خون ببار
بر كوه و دشت و هامون ببار
به سرخی لبای سرخ یار
به یاد عاشقای این دیار
به داغ عاشقای بی مزار
ای بارون
ببار ای ابر بهار
با دلُم به هوای زلف یار
داد و بیداد از این روزگار
ماهُ دادن به شبهای تار ای بارون

ای بارون
ای بارون

تعطیل شد

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آذر 1390ساعت 22:2  توسط ع.س  | 

خداحافظی

دوستای خوبم سلام. نماز روزه هاتون قبول باشه. امروز اومدم باهاتون خداحافظی کنم. در آینده ای نه چندان دور با یه وبلاگ جدید میام ولی به خاطریه سری مشکلات دیگه نمیتونم این وبلاگ رو آپ کنم. خیلی زود بر میگردم

خدانگهدر

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390ساعت 2:43  توسط ع.س  | 

نام بلدیه شهرداری شد،اما چهارراه زند, چهارراه زند مانده

نیزه های تیز شده آفتاب در واپسین روزهای فروردین ماه شیراز کمتر به زمین برخورد میکند٬ چرا که آفتاب در حال حرکت به پشت کوه ها و سپردن نیم کره زمین به سوی تاریکی شب است.

 در غروبی که تودیع و معارفه خورشید و ماه در آسمان برگزار می­شود ما در زمین شهر گل و بلبل در مکانی که مرکز شیراز خوانده می شود مشغول قدم زدن هستیم.

مکانی که ما را با خاطرات پدر و پدربزرگمان پیوند می­زند٬ زیرا که هنوز بسیاری از فروشگاه ها ‌٬ رفتارها و برخوردها در اینجا به سبک قدیم است و  اصالت خود را با همت برخی مسئولین شهر حفظ نموده و دلیل اینکه بلدیه شیراز٬ ببخشید شهرداری شهرمان، اصرار بر حفظ وضع موجود این مکان دارد برای ما هم بی پاسخ مانده.

 

...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اسفند 1389ساعت 22:44  توسط ع.س  | 

عکس های ماه محرم سری دوم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم بهمن 1389ساعت 22:22  توسط ع.س  | 

عکس های ماه محرم سری اول

 

 

 

 

 

 

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم بهمن 1389ساعت 21:37  توسط ع.س  | 

آرامگاه شاه شجاع ( شاهکار عکاسی خودم)

سلام دوستای خوبم. همونطور که بهتون قول داده بودم تا عکس هایی رو که این ترم گرفتم نشونتون بدم، این بار با یک سری از عکس هام اومدم.

این مقبره که در دروازه قرآن شیراز واقع شده، آرامگاه شخصی هست به نام شاه شجاع که از پادشاهان آل مظفر و مشهورترین فرد این خاندان.

نمیدونم تا حالا اسم شاه شجاع رو شنیدید  و اصلا چیزی دربارش میدونید یا نه؛ اما دفعه دیگه زندگی نامه اش رو واستون مینوسم. فعلا شاهکارهام رو نگاه کنید:

 

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم بهمن 1389ساعت 18:53  توسط ع.س  | 

"آن مرد آمد" در آرای فلاسفه

دکتر زهره الهیان ، نماینده مردم تهران و عضو کمیسیون امنیت مجلس ، پیشنهاد کرده است که آموزش فلسفه را در مدارس از دوره ابتدایی شروع کنند

برای نمونه یک جمله معروف از کتاب اول ابتدایی کنونی انتخاب کرده ام و آرا و نظرات فلاسفه و متفکران گوناگون را برای جایگزینی جمله قدیم تقدیم می کنم:

" آن مرد آمد. آن مرد با اسب آمد."

 دریدا: اهمیتی ندارد که آن مرد با اسب آمده کیست، چیست و چه ماهیتی دارد. بازنمود وی در چشم ما اهمیت دارد.

شوپنهاور: آن مرد که در بارانی غم انگیز ناامیدانه پای به عرصه نهاده،، ماهیتا سوار بر مرکب مرگ خویش است که غروب غم آلود انسان را نوید میدهد.

دکتر رضا داوری اردکانی: آن مرد که از افق فروخفته جهان غرب و از فروبستگی ساحت قدس ، سخن می راند ، سوار بر اسب سرنوشت روی در مغاک نهیلسیم بی سامانی دارد که عسرت جهان را آشکار می سازد.

نیچه: آن ابر مرد که شلاقی به فتراک زین اسبش بسته است به دیدار زنان میرود. زیرا شلاق را فراموش نکرده است.

دکتر علی شریعتی : آن بزرگمرد که سمند تیزپای عاشقی را زین کرده ،از توده به جبر طبقاتی شده ای بر آمده است تا بر بورژوازی بشورد و پرولتاریا را به ایمان متعالی توحیدی رهنمون شود ؛ ای عزیز من که در غربت غروب ، بر هبوط  در این کویر اشک میریزی.

عبدالکریم سروش: آن مرد میدان در اکنون جهان، سمند یکران به زیر ران کرده تا سرهنگان عرصه فرهنگ را بتاراند و اسب را هوار بتازاند و تیر طعن و طعنه بباراند بر آنان که حکم میرانند بر آنچه قدرش را نمیدانند و بر عذرش کوشانند.

گادامر: اینکه پپیش زمینه ما از مقطعی که مرد مذکور از آن بر آمده،پس زمینه تصویر وی در دیدگاه ما،رنگ اسب و لباس وی و حالات چهره اش و ... تاویل ها و قرائت های گونه گونی را زنده می کند که همگی درست هستند.

هایدگر: آن مرد تنها با اسب خیال انگیزش از هیولای عدم آمده تا منادی صدای شاعرانگی وجود باشد.

منبع: روزنامه خبر- چهارشنبه ۱۲ آبان ۱۳۸۹ - صفحه آیینه مطبوعات (ص.۲۸ )

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم آبان 1389ساعت 12:57  توسط ع.س  | 

کاش می شد باز کوچک می شدیم..

سلام.یک شعر خیلی زیبا واستون گذاشتم. حتما بخونیدش٫ من که با خوندنش گریه کردم.

اي دبستاني ترين احساس من

 

 اولين روز دبستان بازگرد.

كودكي ها شاد وخندان بازگرد

باز گرد اي خاطرات كودكي

بر سوار اسبهاي چوبكي

 ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مهر 1389ساعت 23:9  توسط ع.س  | 

روز دختر

سلام. یه سلام مخصوص به همه دخترای ایرونی. روزتون مبارک. فعلا حوصله نوشتن ندارم فقط اومدم تبریک بگم و برم و بعد بیام کلی درباره روز دختر و امنیت دخترا تو جامعه بنویسم و یکمی گله و ...  یه چندتا عکس هم واستون میذارم

 دختر ایرانی و دانشگاه :

 

دختر ایرانی وبازارکار :

دختر ایرانی و تفریح :

دختر ایرانی و امنیت اجتماعی :

دختر ایرانی واحترام جامعه :

منبع:

www.cartoon3000.com

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مهر 1389ساعت 12:10  توسط ع.س  | 

یادها و خاطره ها

سلام. لینک زیر یه پاور پوینت زیبا از آرامگاه هنرمندان در تهران هست . پیشنهاد میکنم ببینیدش خیلی زیباست. ممنونم از دوست خوبم. علیرضا که این لینک رو برام فرستاد

ارامش خاكستري

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم شهریور 1389ساعت 22:57  توسط ع.س  | 

به یاد کودکان سوخته در آتش محرومیت

سلام. یادمه ترم پیش استادمون گفت گزارشی درباره بچه هایی که سال ۸۵ در شهرستان مرودشت سوختند بنویسیم.  حالا اون رو برای شما هم مینویسم :

 

پر پر شدن کودکان در آتش غفلت بزرگترهاشان

 

با دستان سوخته باندپیچی شده­ی خود، عکسهایشان را به زور گرفته­اند تا زیبایی و لطافت از دست رفته­ی خود را نشانمان دهند. گاهی به عکس­های خود زل میزنند؛ دلتنگ شده­اند برای زیبایی از دست رفته­یشان و حسرت میخوراند برای آن روزها...

ناخودآگاه یاد آن روز میافتند که شعله­های آتش، زیباییشان را از آنها ربود. هوا سرد بود؛ آنها شادمان و بی خبر از آینده­ی شوم خود، برای رهایی از سرما، اطراف تنها وسیله­ی گرمایشی کلاس خود ایستاده بودند؛ آنهایی که زورشان بیشتر بود نزدیکتر به چراغ استاده بودند و گاهی نیز به دیگران اجازه می­دادند به چراغ نفت سوز نزدیکتر شون؛ ناگهان چراغ نفت سوز وازگون شد و شعله هایش در کلاس پخش شد، هیچکس نفهمید چه شد و چه کسی چراغ نفتی را واژگون کرد، هرچه سعی کردند آتش را خاموش کنند اما شعله ها امان ندادن و جسم کوچک و نحیف کودکان را در آغوش خود کشیدند

.15 روز بعد رسانه ها خبر سوختن 8 کودک 8 ساله­ی مرودشتی را اعلام کردند.14 اذرماه 1385 دانش اموزان دبستان شهید رحیمی درودزن، از توابع مرودشت، بر اثر ایمن نبودن وسیله­ی گرمایشی کلاس خود سوختند.

حالا 4 سال از آن فاجعه­ی تلخ میگذرد؛ کودکان 8 ساله­ی آنروز حالا 12 ساله شده­اند و زخم های روح و جسمشان نیز با آنان بزرگ شده و آنان را زجر می­دهد؛ درحالی که ما این حادثه را فراموش کرده­ایم و آن را در گورستان خاطره­هایمان دفن کرده­ایم.

مریم نوروز، سمانه عظیمی، لیلا کهن، نرگس حیدری، پرسیا طاهری، رضا حقیقی و محمد حسن شیرویه، کودکانی بودند که در آتش محرومیت و نداشتن وسیله­ی گرمایشی مناسب سوختند.

از آن زمان تا کنون مسئولان زیادی سعی کردن با گفته ها و عمل خود به این کودکان کمک کنند؛ ار رییس جمهور گرفته تا وزیر بهداشت و مسئولان استانداری و مردم خیر و پزشکان؛ ولی گاهی کم کاری آنان سببد رنجش خانواده های این کودکان شده است.درمان سوختگی این کودکان ۱۰ تا ۱۵ سال طول میکشد.

با خود فکر می­کردم تا چه زمان باید در گوشه­ای از وطنمان به سبب بی توجهی و بی برنامگی، شاهد فجایع جانسوزی باشیم که روح و رمان جامعه و دلسوزانمان را میسوزاند.به راستی برای نوجوانانی که روحشان سوخته وزیبایی جسم را از دست داده­اند چه می­توان کرد جز دعا و دعا و دعا.

 میخواستم چندت عکس از این بچه ها بذارم اما دیدم تصاویرشون خیلی دلخراشه به خاطر همین هم لینک لیلا کهن و  نرگس برای عکاس نمیخندد رو واستون میذارم تا هرکس خواست بره ببینه.

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم شهریور 1389ساعت 20:19  توسط ع.س  | 

پسرک پر سرو صدای رادیو جوان تولدت مبارك

سلااااااام سلاااااااام. امروز روز خیلیی خوبیهههههههههه!!!!!! میدونید چرااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟آخه امروز روز تولد یکی از محبوبترین گوینده های رادیو و دوبلرها و بازیگران کشورمون - اشکان صادقی - هست.خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar22.comخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar22.comخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar22.comخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar22.comخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar22.com

همه اونهایی که رادیو جوان رو گوش میدن حتما با صدای آقای صادقی آشنا هستن. اشکان صادقی ۱۴ شهریور ۱۳۵۵ در تهران به دنیا اومد. سال ۷۶  - یعنی وقتی که ۲۱ ساله بود وارد رادیو شد و گویندگی در رادیو رو شروع کرد. سال ۷۷ هم به خاطر اجرای نمایش رادیویی، وارد  تئاتر شد و از سال ۸۱ هم کار دوبله رو شروع کرد و در کارتون هایی مثل در جستو جوی نمو( پدر نمو)  -  کبوتر بی باک - زندگی جدید امپراطور - جیرجیرک سرخوش - گربه کلاه به سر و .. گویندگی کرده و  در فیلم های سینمایی مثل چهل سالگی - دزد شب و مخمصه و سریال های اولین شب آرامش و دفتر خانه شماره ۱۳ و تله تئاترهای همراه آفتاب - خداحافظ و  عسل ها و مثل ها هم بازی کرده

آقای صادقی گوینده محبوبم تولدت مبااااااااااارک.خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar22.comخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar22.com

خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar22.comخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar22.comخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar22.com    خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar22.com    

  خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar22.comخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar22.comخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar22.comخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar22.comخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar22.comخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar22.com

 

خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar22.comخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar22.comخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar22.comخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar22.comخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar22.com

چندتا عکس از فیلمهایی که آقای صادقی بازی کردن رو برید به ادامه مطلب و ببینید:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم شهریور 1389ساعت 20:33  توسط ع.س  | 

ترخیص دوبلور پیشكسوت از بیمارستان به دلیل مشكلات مالی!

 

ترخیص دوبلور پیشكسوت از بیمارستان به دلیل مشكلات مالی

سلام به همه دوستاي خوبم. امروزميخوام درباره يك هنرمند بنويسم كه همه ماباصداش اشناهستيم.حتما همه شما تبليغ «پاك یادت نره»رو يادتون مياد.

گوینده ای كه در تیزرهای انیمیشن راهنمایی و رانندگی به جای «سیا»، «داوود خطر» و «هومن» صحبت كرده ؛ حسين باغي

ترخیص دوبلور پیشكسوت از بیمارستان به دلیل مشكلات مالی!

اين روزها حال اين صداپیشه پیشكسوت كشورمون خوب نيست و مدتيه كه با بيماري كه پزشكها نتونستن تشخيصش بدن دست و پنجه نرم ميكنه و در حالی كه هنوز نیازمند پرستاری و خدمات ویژه پزشكی است به خاطر مشكلات مالی از بیمارستان مهر تهران مرخص شده! حسين باغي كه ۴۵ سال با عشق و علاقه براي دوبله ايران زحمت كشيده،  حتي بيمه هم نيست و  مسؤولان هم توجهی به وضعیت بد جسمی‌اش ندارن.

از خودم ميپرسم چرا توي كشور ما تا وقتي هنرمندا زنده و كنارمون هستن به اونها توجهي نداريم ولي امان از وقتي كه هنرمندي فوت كنه... اونوقته كه براي اون هنرمند مراسم بزرگداشت ميگيريم و اشك ميريزيم.تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدولي وقتي زنده هستن وتا كنارمون هستن توجهي بهشون نميكنيم ؛ بهتره حالا كه هنرمندي به كمكمون احتياج داره كمكش كنيم ؛ وقت رو از دست نديم

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم شهریور 1389ساعت 20:58  توسط ع.س  | 

آسمان شب

سلام به همه دوستای خوبم. دیشب شب خیلی خوبی بود. شنیده بودم که قراره جمعه شب دوتا ماه توی آسمون باشه ٫ یعنی قرار بود سیاره مشتری بیاد کنار ماه و کمی نورانی باشه.جاتون خالی من هم بعد از اینکه مامان و بابا و داداشم رو از خونه بیرون کردم  اسبابمو٬  یعنی رادیو و صندلی و کتاب رمانم و میوه و چاییو و کلی خوراکی دیگه رو جمع کردمو رفتم روی پشت بوم خونمون نشستم  چقدر کیف داد. هوا هم عالی بود.  کلی با خودم خلوت کردم. وقتی مامانم اینا برگشتن خونه چون من توی خونه نبودم کلی ترسیده بودن فکر کردن من گم شدم  بعد اومدن پشت بوم منو پیدا کردن البته من که ماه دیگه ای توی اسمون ندیدم بعد هم که توی اینترنت جست و جو کردم ببینم چه خبره؟ اصلا این چیزی که شنیدم راست هست یا دروغ٬ سایت تبیان رو دیدم که نوشته بود این خبر شایعه ای بیش نیست. البته من یه همچین تصویریو دیدم:

 

ولی اون جرم نورانی کوچولو رو فکر کردم که یک ستاره هست. اخه هرشب اون جرم نورانی کوچولو رو کنار ماه میبینم. به هر حال کلی دیشب خوش گذشت و تصمیم گرفتم که هرشب برم پشت بوم و با خودم خلوت کنم.

+ نوشته شده در  شنبه ششم شهریور 1389ساعت 13:7  توسط ع.س  | 

خدا

سلام دوستای خوبم. این بار با یک شعر بسیار زیبا از قیصر امین پور اومدم که در باره خدا هست. به ادامه مطلب برید تا متن کامل شعر رو بخونید:

پیش از اینها فکر میکردم خدا
خانه ای دارد کنار ابر ها

مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتی از الماس خشتی از طلا

پایه های برجش از عاج و بلور
بر سر تختی نشسته با غرور

ماه برق کوچکی از تاج او
هر ستاره پولکی از تاج او

...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389ساعت 11:51  توسط ع.س  | 

سوگند به قلم

۱۱ سال پیش در چنین روزی نیروهای افراطی طالبان محمود صارمی خبرنگار خبرگزاری کشورمان و هشت نفر از اعضای کنسولگری کشورمان در افغانستان را به شهادت رساندنند. حالا این سال ها ۱۷ مرداد رو به عنوان روز خبرنگار و برای بزرگداشت یاد و خاطره محمود صارمی و به پاس تشکر و قدردانی از خبرنگاران و روزنامه نگاران کشورمان جشن میگیریم.

هفدهم مردادماه اين روز ارزشمند اجتماعي بر همه خبرنگاران، روزنامه نگاران و نويسندگان گرامي باد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مرداد 1389ساعت 12:48  توسط ع.س  | 

برگزاری کلاس های دانشگاه در مدرسه راهنمایی!!!

 سلام به همه دوستای خوبم.امیدوارم که این روزای گرم تابستونی خوش گذرونده باشید.تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

من که برای فرار از بیکاری ترم تابستونه برداشتم. تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدسه روز در هفته کلاس داریم. جاتون خالی هفته پیش با مامانم و دوستش رفتیم کیشخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar22.com. کلی خوش گذشت.

وفتی برگشتم آماده شدم برای رفتن سرکلاس که یه دفه دوستم زنگ زدو گفت  کلاسامون تعطیل شدهچون استانداری ساختمونش رو از ما گرفته و تا دانشکده ساختمون مستقل پیدا کنه کلاسا برگزار نمیشنمن هم کلییییییی تعجب کرده بودم. گفتم همش ۱ جلسه غیبت کردم و شیراز نبودما!! ببین چییییییی شد!!!!!زنگ زدم به یکی دیگه از همکلاسیام و پرسیدم ماجرا چیه؟ و فهمیدم که استانداری ساختمون رو از ما گرفته و اونجا حالا دست سازمان میراث فرهنگی هست که از تهران به شیراز منتقل شده.دانشکده ما هم ساختمون مستقلی نداره و تا حالا استانداری ساختمونی رو به ما داده بود و کلاسامون اونجا برگزار میشد   حالا هم که کلاسامون تو یه مدرسه راهنمایی برگزار میشه جالا من که تا اون موقع به دختر خاله هام پز میدادم و میگفتم که دانشکده ما مبلمان داره و ... حالا باید روی صندلی های چوبی مدرسه راهنمایی بشینم و از کامپیوتر هم که خبری نیست! سال قبل روز خبرنگار  استاندار سابق و محترم فارس قول دادن یه ساختمون مستقل به دانشکدمون بدن و حالا ما آواره هستیم. فردا هم باید بریم مدرسه

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389ساعت 22:58  توسط ع.س  | 

عبادت به درگاه خداوند

چقدر خنده داره که یک ساعت عبادت به درگاه الهی دیر و طاقت فرسا میگذره ولی 60 دقیقه بازی یک تیم فوتبال مثل باد می گذره!  
 
چقدر خنده داره که 100 هزار تومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه اما وقتی که با همون مقدار پول به خرید می ریم کم به چشم میاد!  
 
چقدر خنده داره که یه ساعت عبادت در مسجد طولانی به نظر میاد اما یه ساعت فیلم دیدن به سرعت میگذره!  
 
چقدر خنده داره که وقتی می خوایم عبادت و دعا کنیم هر چی فکر می کنیم چیزی به فکرمون نمی یاد تا بگیم اما وقتی که می خوایم با دوستمون حرف بزنیم هیچ مشکلی نداریم!  
 
چقدر خنده داره که وقتی مسابقه ورزشی تیم محبوبمان به وقت اضافه می کشه لذت می بریم و از هیجان تو پوست خودمون نمی گنجیم اما وقتی که مراسم دعا و خطابه و نیایش طولانی تر از حدش می شه شکایت می کنیم و آزرده خاطر می شیم!  
 
چقدر خنده داره که خوندن یه صفحه و یا بخش از قرآن سخته اما خوندن 100 صفحه از پرفروشترین کتاب رمان دنیا آسونه!  
 
چقدر خنده داره که سعی میکنیم ردیف جلو صندلی های یک کنسرت یا مسابقه رو رزو کنیم اما به آخرین صفهای نماز جماعت تمایل داریم!  
 
چقدر خنده داره که برای عبادت و کارهای مذهبی هیچ وقت زمان کافی در برنامه روزمره خود پیدا نمی کنیم اما برای بقیه برنامه ها رو سعی می کنیم تو آخرین لحظه هم که شده انجام بدیم!  
 
چقدر خنده داره که شایعات روز نامه ها رو به راحتی باور می کنیم اما سخنان خداوند در قرآن رو به سختی باور می کنیم!  
 
چقدر خنده داره که همه مردم می خوان بدون اینکه به چیزی اعتقاد پیدا کنند و یا کاری در راه خدا انجام بدن به بهشت برن!  
 
چقدر خنده داره که وقتی جوکی رو از طریق پیام کوتاه و یا ایمیل به دیگران ارسال می کنید به سرعت آتشی که در جنگلی انداخته شود همه جا را فرا می گیرد اما وقتی که سخن و پیام الهی رو می شنوید دو برابر در مورد گفتن و یا نگفتن اون فکر می کنید!  
 
خنده داره . اینطور نیست؟!  
 
دارید می خندید؟  
 
دارید فکر می کنید؟  
 
این حرفارو به گوش بقیه هم برسونید و از خداوند سپاس گذار باشید که او خدای اعلی و دوست داشتنی است.  
 
آیا این خنده دار نیست که وقتی که می خواید این حرفارو به بقیه بزنید خیلی ها رو از لیست خودتون پاک می کنید، بخاطر اینکه مطمئنید که اونها به هیچ چی اعتقاد ندارن!!!  
 
خنده داره؟ ...... نه تاسف آوره

 www.alirahaee.blogfa.com

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم تیر 1389ساعت 12:2  توسط ع.س  | 

کنکوری ها سلام!

سلام به دوستای خوب۰.مخصوصا کنکوریهای عزیز. امیدوارم همتون موفق باشید.چند روز دیگه امتحانات کنکور شروع میشن و خیلیها دارن خودشون رو واسه مبارزه با غول بی شاخ و دم آماده میکنن و حتما استرس زیادی دارن. از جمله داداش خودم. دیروز رفته بودم سر کتابهای تست داداشم. مقدمه یکی از کتابها متن زیبایی درباره اهمیت زمان نوشته بود. شما هم بخونیدش :

برای آنکه بدانید ۱۰ سال چقدر ارزش دارد از یک سالخورده بپرسید.

برای آنکه بدانید ۳ سال چقدر ارزش دارد از یک فارغ التحصیل بپرسید.

برای آنکه بدانید یک سال چقدر ارزش دارد از یک دانش آموز مردودی بپرسید.

برای آنکه بدانید ۹ ماه چقدر ارزش دارد از مادری که نوزاد سالمی به دنیا آورده بپرسید.

برای آنکه بدانید یک ماه چقدر ارزش دارد از مادری که نوزاد نارس به دنیا آورده بپرسید.

برای آنکه بدانید یک هفته چقدر ارزش دارد از سردبیر یک هفته نامه بپرسید.

برای آنکه بدانید یک ساعت چقدر ارزش دادر از دوستی که منتظرش گذاشته اید بپرسید.

برای آنکه بدانید یک دقیقه چقدر ارزش دارد از کسی که از هواپیما یا قطار جا مانده بپرسید.

برای آنکه بدانید یک ثانیه چقدر ارزش دارد از کسی که از یک حادثه جان سالم به در برده بپرسید.

به عبارت دیگه: وقت طلاست.

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم تیر 1389ساعت 22:13  توسط ع.س  | 

«مادر، سازنده جهان و تابلوی آفریدگار است.» بتهوفن

سلام. یه سلام مخصوص به مادرها. روزتون مبارک. من که امسال نتونستم واسه مامانم چیزی بخرم اما سعی کردم دختر خوبی واسه مامانم باشم حداقل واسه یک روز. 

به مناسبت روز مادر میخوام چندتا جمله قشنگ از  مشاهیر درباره مادر بهتون هدیه کنم:

  • «مردان همانند که مادرانشان ساخته‌اند، آیا می‌شود از یک کارگاه کرباس‌بافی خواست که شال کشمیر ببافد؟» رالف والدو امرسن
  • «من از عشق بدم می‌آید برای این‌که یک‌بار عاشق شدم و مادرم را فراموش کردم.» مارک تواین

راستی یه اتفاق جالب. بعد از این همه سال که نحسی ۱۳ گریبانم رو گرفته بود و روز تولدم مصادف میشد با روز شهادت یکی از اماما یا رحلت امام خمینی  بالاخره امسال تولدم با تولد حضرت زهرا(س) و  روز مادر یکی شد.

روز زن و تولدم مبارک

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389ساعت 9:20  توسط ع.س  | 

جوان 70 ساله !

دو سال پیش روز تولدم بود که با هم دوست شدیم، الان دو سال است که شب و روزم را با او سپری می­کنم؛ شنونده­ی حرفهایش هستم، از گفته هایش لذت می­ برم. با حرف هایش چیزهای زیادی به من آموخته و خیلی وقت ها مرا خندانده.خیلی دوستش دارم؛ همیشه و همه جا، در تنهایهایم با من است. هیچگاه از هم خسته نمی­شویم؛ رادیوام را میگویم که پدر و مادرم برای تولد 18 سالگیم خریدند.امروزتولدش است؛ 7۰ ساله شده!

تولد رادیو رو به همه اهالی رادیو ، رادیویی های اصیل، به خصوص به اهالی رادیو جوان تبریک میگم.

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اردیبهشت 1389ساعت 11:40  توسط ع.س  | 

روزهای بی تو

در دنیای مجازی دوستی داشتم که سرطان، برادرش رو از او گرفته بود. دوستم هروقت دلتنگ می شد برای برادش، هروقت دلتنگ می شد برای روزهای بودن با او، دل تنگیهاش رو خطاب به برادرش در روزهای بی تو می نوشت. نوشته هاش ناب بودند و خیلی دلنشین. هر از گاهی به وبلاگش سر میزدم و شاید هر نوشته رو ۲۰ بار میخوندم.

اما بعضی ها درکش نمی کردند، نمیفهمیدند این نوشته ها، حرف های یه خواهر دلتنگ هستند برای برادرش. با حرفهاشون آزارش میدادند. یکی می گفت تو با نوشته هات، می خواهی محبت گدایی کنی و هزار حرف دل آزار دیگر.

حالا رفت، با دلخوری از حرف های دل آزار آنهایی که سبب شدند دیگر از نوشتن لذت نبرد. اخرین بار که براش کامنت گذاشتم از او خواستم با هم دوست بمانیم ، فکر کنم از این خواسته من دلخور شد، چون هیچوقت جوابم را نداد. امیدوارم حداقل گاهی به وبلاگم سری بزنی.

+ نوشته شده در  جمعه سوم اردیبهشت 1389ساعت 11:29  توسط ع.س  | 

سایه بنفش

من ندیدم از تو رنگ و نقش را        سایه های خوشکل بنفش ها

من ترانه خوان شدم که آمدی          ساقهای جوان شدم که آمدی

دشت در دلم جوانه می گرفت         خنده روی سایه خانه می گرفت

کوچه پیش گام من وسیع شد           توی شهر نام من وسیع شد

بی تو با تو هیچ کم نداشتم              ترسی از نبود هم نداشتم

پنجه در نگاه من زدی که چه؟         بی خبر عجیب آمدی که چه؟

خوب می تکانی ام زخوب ها          گر گرفته شاخه ها و چوب ها

گرم باشد آسمان کلبه ات                مثل روزها شبان کلبه ات

داستان ما چرا عجیب شد               شاید آن شکوفه کرم و سیب شد

خسته ای اگر نگاه من نکن              تا همیشه رو به راه من نکن

بگذر ار گذار خسته ام رفیق            سایه ام ولی شکسته ام رفیق

رو به روی لحظه ها نشسته ام          دل به نقش های تازه بسته ام

طرح دیگری بزن برای روز            مانده تا غروب پاره ای هنوز

طاهره احمدی(همکلاسی)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم فروردین 1389ساعت 10:55  توسط ع.س  | 

عیدتون مبارک

میخواستم ببری خان رو راضی کنم تا بیاد توی وبلاگم. آخه امسال سال ببره دیگه. سال خوبی داشته باشید دوستای گلم

+ نوشته شده در  جمعه ششم فروردین 1389ساعت 15:56  توسط ع.س  | 

۴ شنبه سوزي

سلااااااااام.! خوبيد دوستاي خوبم؟ ۴ شنبه سوزي بهتون خوش گذشت؟به من كه خيلييييي خوش گذشت. ديروز با همكلاسيام و استادمون رفتيم تخت جمشيد و تا ۸ شب اونجا بوديم و خلاصه كلييييييي خوش گذرونديم.ولي استادمون نذاشت اتيش روشن كنيم  راستييييييي مي دونيد امروز چه خبره؟؟؟!!!  امروز اولين سالگرد تاسيس وبلاگمه خبرنگار جوان  امروز يكساله شد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اسفند 1388ساعت 11:29  توسط ع.س  | 

سرباز خدا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

سلام سلا.واااااااای حتما همتون دیشب توی اخبار دیدید که ریگی رو دستگیر کردن. چقدر وحشتناک بود . مردک اسم خودش رو گذاشته بود سرباز خدا!!!!!!!! عوضی. آدم نبوده این بشر یه گرگ وحشی بوده به نظر من حالا که دستگیرش کردن باید حسابی زجرش بدن وحشتناکترین شکنجه ها حق این حیوون وحشیه. دیشب که نشونش میداد انگار اصلا عذاب وجدان نداشت اصلا از وحشیگریهاش شرمنده نبود. انگار از کشتن مردم خوشحال میشد. حالش خوب میشد وقتی مردم رو زجر میداده. حتی به همسر خودش هم رحم نکرده.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اسفند 1388ساعت 9:43  توسط ع.س  | 

چار زندان

در اينجا چار زندان است

به هر زندان دو چندان نقب،

در هر نقب چندين حجره،

در هر حجره چندين مرد

در زنجير...

 از اين زنجيريان،

يک تن، زنش را در تب تاريک بهتاني

به ضرب دشنه اي کشته است.

 

از اين مردان،

يکي، در ظهر تابستان سوزان،

نان فرزندان خودرا،

بر سر برزن، به خون نان فروش سخت دندان گرد

آغشته است.

 

از اينان، چند کس،

در خلوت يک روز باران ريز،

بر راه ربا خواري نشسته اند

کساني، در سکوت کوچه،

از ديوار کوتاهي به روي بام جستند

کساني، نيم شب،

در گورهاي تازه،

دندان طلاي مردگان را مي شکسته اند.

 

من اما هيچ کس را

در شبي تاريک و توفاني نکشتم

من اما راه بر مردي ربا خواري نبستم

من اما نيمه هاي شب ز بامي بر سر بامي نجستم .

 

در اين جا چار زندان است

به هر زندان دو چندان نقب و

در هر نقب چندين حجره،

در هر حجره چندين مرد در زنجير...

 

در اين زنجيريان هستند مرداني

که مردار زنان را دوست مي دارند.

در اين زنجيريان هستند مرداني

که در رويايشان هر شب زني

در وحشت مرگ از جگر بر مي کشد فرياد.

 

من اما در زنان چيزي نمي يابم

- گر آن همزاد را روزي نيابم ناگهان، خاموش -

من اما در دل کهسار روياهاي خود،

جز انعکاس سرد آهنگ صبور اين علف هاي بياباني

که ميرويند و مي پوسند و مي خشکند و مي ريزند،

با چيزي ندارم گوش.

مرا گر خود نبود اين بند،

شايد بامدادي همچو يادي دور و لغزان،

مي گذشتم از تراز خاک سرد پست...

 جرم اين است

جرم اين است

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 20:29  توسط ع.س  | 

سهم ما

سهم ما:

سهم ما امروز هم تاخير بود          آمدن ها بود، اما دير بود

چهره استاد يك خط در ميان    صفحه اي از متن بي تصوير بود

آسمان ابري، دل ما تنگ تر   با نوايي بي صدا درگير بود

دختران "آينه هاي ناگهان"*   همچنان اين قصه بي تغيير بود

ساعت نه بود و در پايان درس   عذر خواهي هاي بي تاثير بود

طاهره احمدي

 *آیینه های ناگهان: نام کتاب قیصر امین پور

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 22:59  توسط ع.س  | 

کمانداران پارت

سلام سلام.این بار با یک کتاب اومدم که خودم خوندمش و خیلی خوشم اومد.اسم این کتاب "کمانداران پارت"و نویسنده اون هم "هوشنگ عامری "هست.

کمانداران پارت یک کتاب تاریخی مربوط به دوره ی سلوکی ها و اشکانیان و چگونگی به تخت نشستن" ارشک" اولین پادشاه اشکانی رو توضیح میده.البته ازنظر من داستان نویسی این کتاب کمی ضعیفه.چون بعضی وقتا از یه جا میپره به جای دیگه و باعث میشه یکم قاطی کنم.به هر حال کتاب جالبی هست پیشنهاد میکنم بخونیدش.میخواستم لینک دانلود این کتاب رو واستون بذارم ولی هرچی گشتم پیدا نکردم ولی بخرید و بخونیدش حتما

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 19:41  توسط ع.س  | 

مسعود رسام

واااااااای اصلا باورم نمیشهههههه!!!!!! مسعود رسامُ کارگردان و تهیه کننده کشورمون هم فوت کرد.من عاشق فیلم هاش بودم.

همسران،دنیای شیرین دریا،بزرگ مرد کوچک،خانه­ی سبز...این فیلما خاطرات بچگی من رو ساختن و من همیشه به کارهای مشترک "مسعود رسام" و" بیژن بیرنگ" علاقه ی زیادی داشتم. دیروز که فهمیدم آقای رسام فوت کردن واقعا شوکه شدم وباورم نمیشد کارگردانی که خیلی دوستش دارم فوت کرده باشه و هنوز هم باور نمیکنم

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 14:9  توسط ع.س  |